|
(FARSI 1....COMING So0o0o0o0o0o0o0oN)
|



سانگانیم ( رئیس کنسولها) باز فکر توطئه ای رو علیه یوری داره. در قصر هم اتفاقات عجیبی میفته مثل مردن کلاغ یا خونی شدن آب چاه و مردن حیوانات. افراد همیونگ از سنگدان کلاغها جوهای مسموم در آوردند. گونگ چان یکمی از اونها رو میخوره و بیهوش میشه و اینطوری میشه که دکتر می فهمه جوها با جوهر نمک قاطی شده و دکتر به همیونگ میگه که این سم فقط تو بیریو پیدا میشه.




شاه یوری در مورد قضیه پیشگو به کسی حرفی نمیزد. تا اینکه خبر آوردن همسرش بیهوش شده و وقتی به بالینش رفت مرده بود.


همیونگ تمام روسای قبایل رو در محلی که جمع شده بودن محاصره میکنه و دانه های سمی رو که از شکم کلاغها در آورده بودند به خورد مرغها میده و اونها هم سریع می میرند و همیونگ روسا رو تا بعد از مراسم تشییع جنازه ملکه زندانی میکنه.






شاه یوری برای اینکه این قائله بخوابه رازش رو فاش میکنه و برای اینکه همیونگ نتونه در کشتن شاهزاده جدید اخلال ایجاد کنه اونو زندانی میکنه.


سریو خواهر همیونگ که سنش کم هست مثلا ازش خداحافظی میکنه و گردنبندش رو نشانه میذاره تا وقتی بزرگ شد بتونه بشناسدش چون شاه یوری بهش گفت اون به راه دوری میره. بالاخره مراسم برگزار میشه و شاه یوری نوزادش رو در جعبه قرار میده و اونو میکشه اما درواقع نقشه ای بود برای آرام کردن ذهن مردم که شاه یوری طراحی کرده بود.



اما بعد از مراسم افرادی رو میفرسته تا پسرش رو از جعبه در بیارند. وقتی در جعب رو باز میکنند می بینند بچه بیدار شده. همیونگ رو مامور میکنه تا بچه رو به مکانی ببره و مثل آدمهای بی کس و کار بزرگ کنه تا بلکه اینطوری زنده بمونه.


محلی هست که جومونگ رو اونجا دفن کردند و خیلی برای مردم اونجا مقدسه حتی بیشتر از معبد. کسانی هم استخدام هستند تا از اونجا مراقبت کنند و در مکان غار مانندش نقاشی بکشند. همیونگ برادرش رو نزد دختر که اونجا کار میکنه میسپره و خودش به جولبون میره.شاه یوری اسم پسر دومش رو همیول میذاره که در مقبره جومونگ نقاشی میکشه بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشه.
طی یک درگیری گردنبندش رو از دست میده و حسابی کتکش میزنند اما دختری که بزرگش کرده حساب بقیه رو می رسه و نجاتشون میده.



اما به خاطر این کار تنبیه و زندانی میشه که با دوستش فرار میکنند. اما بیرون غار افرادی رو می بییند که قصد تعرض به جایگاه جومونگ رو دارند. به نامادریش خبر میده و اون نامه ای رو توسط دوست موهیول به شاهزاده همیونگ میده و خودش به دفاع از غار میره که گیر میفته....
